سنگ فرش زندگی

ط...ل...ا...ق

سلام، قرار بود تو این پست مطلبی درباره همسریابی در دانشگاه بنویسم که یکدفعه

همه چیز تو ذهنم دگرگون شد 

 چند روز پیش تو جمع دوستان دانشگاهی،قبل از یکی از کلاس ها وقت نسبتاً خوبی

برای صحبت داشتیم...از اونجایی که یکی از دختر ها به تازگی نامزد کرده بحث پیرامون

مسائل ازدواج بود...خرید حلقه و سرویس طلا و هزینه های سرسام آور قبل از ازدواج و

اینکه خیلی از اینها هیچ تضمینی برای زندگی سعادتمندانه نیست و کافیه یه سری به

دادگاه خانواده بزنیم،تا ببینیم که عامل اصلی خیلی از طلاق ها همین هاست...تا اینجا

یه بحث معمولی در مورد ازدواج بود ولی انگار کلمه طلاق چیزهای عجیب و ناراحت

کننده ای رو به یاد دو تا از دختر ها آورد که با اشاره به هم از یه طلاق داغون و ناجور

صحبت می کردن...با سئوال من در مورد اینکه قضیه این طلاق چیه و چرا به هم اشاره

می کنین؟!...دوستان به صرافت افتادن و درمورد این طلاق صحبت کردن،اینکه دختر و

پسری در اینجا با هم ازدواج می کنن و به دلیل ادامه تحصیل پسر،به کانادا سفر

میکنند...مدتی میگذره،پسر از ادامه تحصیل منصرف میشه و در یک خشک شویی

مشغول به کار میشه...بداخلاقی ها و دیر خونه اومدن ها شروع میشه... دختر از پسر

میخواد که حالا که درس رو رها کرده میتونند برگردند ایران و همونجا کار کنه که با

مخالفت های پسر مواجه میشه... پیگیریه دلیل مخالفت ها حقیقت تلخی رو برای دختر

روشن میکنه... اقامت پسر...دلیل...همجنس باز بودن پسر...دنیا برای دختر تیره و تار

میشه... کشور کانادا به همجنس باز ها اقامت میده...تا حالا اون کنار یه همجنس باز

زندگی میکرده،میخوابیده و ... با هزار زحمت دختر به تازگی تونسته طلاقش رو بگیره

چون همه چیز به نفع شوهر همجنس بازش بوده...این زوج دختر خاله و پسر خاله بودن

و دختر داستان دختر عموی دوستی که تعریف می کرد...و عمویی که زیر بار این فاجعه

خرد شد

مورد دیگه ای که باز هم یکی از دختر ها تعریف کرد در مورد دختری بود که بعد از پنج

سال زندگی تقاضای طلاق کرده...دلیل طلاق به گفته دوست من:شوهرش "مرد"

نبوده...من میگم: یعنی توانایی جنسی نداشته...پنج سال زندگی؟!!...یعنی

فاجعه؟!...تو این پنج سال زن چیکار میکرده؟!!... چرا دروغ؟...نامردی...آیا حکم عقد

درست بوده؟!... چرا ازدواج؟...ترس از آبرو... یعنی دختر سوخته و ساخته؟!...یاد کلاس

تنظیم خانواده میفتم که بیشتر اختلالات در روابط زناشویی از طرف آقایونه...یاد اینکه

بیش از ۵٠% عامل طلاق ها روابط نامطلوب جنسیه!!... سئوال ها همین جور تو ذهنم

موج سواری میکنن...باز هم فاجعه...ذهن من هنوز درگیر دو مورد قبلیه که دوستان

پشت سر هم از طلاق هایی که دیدن یا شنیدن تعریف میکنن...دختری که بعد از دوره

نسبتاً طولانیه عقد و شب عروسی بعد از اینکه در منزل آقا داماد،شب زفاف...متوجه

میشه که همسرش طاس بوده و تا حالا از کلاه گیس استفاده میکرده...باز هم

دروغ...مورد دیگه ای مثل مورد اول که یکی از دوستان پسر تعریف میکنه، با این تفاوت

که اینبار زن همجنس باز بوده و...
 

و آخرین موردی که به یاد دارم...دختری زیباروی و با کمالات و با شان خانوادگی بالا که

برای عروسیش راهروی هتل هما از فراوانیه دسته گل هایی که با خاور برای تبریک

عروسیش رسیده بوده،بند امده بوده پس از گذشت حدود چهارماه از زندگی مشترک

متوجه میشه که همسر شکاک و بددلی داره که زندگی رو بر او سیاه کرده...قبل از

ازدواج دختر در مورد نوع پوشش،شرکت در مجالس مختلف،نوع برخورد با مردهای فامیل

و... با همسرش به توافق رسیده بوده ولی مثل اینکه این ویژگیه لعنتی به این راحتی

خودش رو نشون نمیده...این زندگی هنوز به طلاق نیانجامیده...ولی کاش میشد

سرانجام دیگه ای براش متصور شد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٩ساعت۱٢:٠٢ ‎ق.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
آیا می دانید که...(ازدواج دانشجویی)
  • اولین جشن ازدواج دانشجویی پس از انقلاب به صورت جمعی در سال ٧۶ در دانشگاه شهید بهشتی تهران با حضور ۶٠ زوج برگزار شد.
  • اکنون پس ازیک دهه ازاجرای این طرح ١٧۶ هزار زوج در مراسم ازدواج دانشجویی شرکت کرده اند که ٣٧هزار نفر مربوط به ۵ سال اول و بقیه مربوط به پنج سال دوم است.
  • شرایط شرکت در این جشنها:دانشجوبودن حداقل یکی از زوجین، پرداخت مبلغی در حدود ١٠ تا ١۵ هزار تومان و گذشت کمتر از یک سال از زمان عقد رسمی زوجین
  • طبق آمارهای ستاد ازدواج دانشجویی،۵۵ درصد زوجین علاوه بر شرکت در جشن ازدواج دانشجویی،مراسم ازدواج سنتی خودرا خارج از این جمع نیز برگزار می کنند.

نتایج و پیامدها

  • میانگین سن ازدواج در کشور برای مردان ٧/٢٩ سال و برای زنان  ٩/٢٧ سال است،در حالی که میانگین سن ازدواج در ازدواج های دانشجویی ٢٣ سال برآورد شده است.
  • بر اساس نتایج تحقیقات ستادازدواج دانشجویی،مانع اصلی برای ازدواج از نظر مردان نداشتن توانایی در برگزاری مراسم ازدواج پر هزینه خانوادگی است.زنان در مقایسه با مردان استقبال کمتری از این جشن هانشان می دهند،زیرا برای زنان وضعیت شغلی و شرایط زندگی بعد از ازدواج مهم تر به نظر می رسد.
  • بر اساس آمار ستاد ازدواج دانشجویی،میزان طلاق در ازدواج های دانشجویی ١/۵ درصد است که تفاوت بسیاری با آمار های ارائه شده از دیگر سازمان های مرتبط دارد.

آسیب های روانی و اجتماعی

  • در ایران چون از ابتدای زندگی افراد تفکیک جنسیتی وجود دارد، دختران و پسران معمولاً درک بسیار کمی در مورد تفاوت های جنسیتی و رفتاری یکدیگر دارند.یکی از مکان هایی که در آن تفکیک جنسیتی معمولاً کم می شود دانشگاه است.بنابراین امکان تحت تاثیر روابط عاطفی قرار گرفتن در این مکان بسیار بالاست.
  • در ایران ازدواج دانشجویی بوجود آمده،بدون اینکه به نهاد های ازدواج،نهاد تامین شغلی،معیشتی و نهاد آموزش های اجتماعی شکل بدهیم و شاید به رغم تاثیرات مثبتی که انتظار می رفت، باعث افزایش ناکامی ها،افت تحصیلی و درگیری های درون خانواده شد.

در پست های بعدی به بررسی بیشتر موفقیت ها و ناکامی های ازدواج دانشجویی خواهیم پرداخت. با ما همراه باشید.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۱ساعت٩:۱٦ ‎ب.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
ازدواج سنتی بهتر است یا مدرن؟؟؟

 

 

بحث این هفته ی جلسه راجع به این بود ...

آیا اگه افسار ازدواجمون را تنها و تنها به دست خونواده ها بسپاریم

خوشبخت خواهیم شد؟؟؟

 آیا اگر تنها و تنها خودمون راجع به ازدواجمون تصمیم بگیریم حتما فرد

انتخابی همان ایده ال ما خواهد بود؟؟؟؟؟!!!

نظرات متفاوتی بیان شد هرکی نظر خودشو داد...ولی از میان همه ی

نظرات صحبت یکی از ما چند نفر که مد نظر منه و فکر میکنم باید راجع

بهش بیشتر بحث شه چون که مقوله ی بسیار بسیار خطرناکیه رو

میخوام اینجا آنالیز کنیم اگه موافق باشید...باشد که نظرات دوستان

مارو در نتیجه گیری درست و منطقی یاری کنه...

 اعتقاد این دوستمون بر این بود که میشه افسار ازدواجو تمام و کمال به

دست خونواده ها سپرد به قسمی که اونا فقط انتخاب کنند و ما تنها

سر سفره ی عقد بشینیم ولو اگر وقتی کنار او سر سفره ی عقد

میشینیم مور مور شیم و حالمون بد شه!!!!

 و قصه از اینجا شروع میشه که ما حتما و قطعا خواهیم توانست جذب

او شویم و بینمان به مرور زمان مهر و محبت و علاقه و عشق پدیدار

میشود!؟

به راستی اینگونه است؟؟؟؟؟

 او بر این باور بود که حتی اگر ما دلمون جای دیگه ای گیر باشه و اون

فرد ایده آلمونو پیدا کرده باشیم و آرزوی رسیدن به اورو داشته باشیم

ولی فقط به دلیل مصلحت اندیشی باید به پدر و مادرمون داخل پرانتز پدر

و مادر های سنتی چشم بگیم و سر سفره ی عقد یشینیم ودکمه ی

فراموش کردن اون فردی که دوسش داریم وفشار بدیم و شروع کنیم به

تلقین کردن که همین که کنارمون نشسته بهترین آدم روی زمینه واین

همونیه که من میخواستمش؟؟!

او بر این اعتقاد بود که اون فرد ایده آلی که ما قبلا پیدا کرده بودیم هم

بالاخره یه مدتی طول کشیده که عاشقش شدیم دیگه؛ همون زمان یا

بیشتر هم اگه صرف کنیم قطعا و قطعا و قطعا این یکی هم میشه عین

همون قبلی یعنی میشه محبوب و معشوق ما؟؟؟!

 بعد دوباره یه فکری کرد و گفت نه شاید این زندگی ایده آل ما نباشه

ولی ابدا و ابدا به طلاق نمی انجامه و ما میتونیم هدایتش کنیم به بهتر

و بهتر شدن فقط کافیست که کمی تلاش کنیم؟؟!!

 او میگفت طلاق و جدایی تنها در شرایطی پیش میاد که مشکلات غیر

قابل حل وجود داشته باشد درحالیکه دوست نداشتن طرف مقابل حل

شدنی است؟؟!

 آیا نه اینست که به یه نسبت نه چندان زیاد آدم باید از ظاهر کسی که

میخواد باهاش ازدواج کند خوشش بیاید؟؟

 ایا نباید تا حدی او را شناخت و بعد سر سفره ی عقد نشست؟؟

 آیا به راستی نمیتوان یه پدر و مادر سنتی رو متقاعد کرد که بابا زندگیه

خودمه خودم باید تصمیم بگیرم ؟؟من میخوام یه عمر با این آدم زیر یه

سقف زندگی کنم

 مصلحت اندیشی به چه قیمتی ؟؟؟؟ و بالوالدین احسانا تا کجا؟؟؟؟تا

کی باید حقایق رو ذبح مصلحت کرد؟؟

 آیا اگر قبل از اینگونه ازدواجها به پدر و مادر سنتیمان نه بگوییم و نپذیریم

اونها بیشتر ناراحت میشن و بهشون بر میخوره یا وقتی که ما تقاضای

طلاق کنیم ؟؟

 آیا میشه کسی رو که مدتها آرزوشو داشتی دکمه ی فراموش کردنشو

بزنی؟؟و یه دفه همه چی تموم شه؟؟

 آیا میشه کسی رو که دوسش نداری و نسبت بهش هیچگونه

شناختی نداری بعد از ازدواج عاشقانه باهاش زندگی کنی؟؟؟

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٠ساعت۱۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
بر سرمای درون

همه

          لرزش دست و دلم

                                  از آن بود

  که عشق پناهی گردد 

پروازی نه

                 گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

                       بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق...

چهره ی سرخت پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن

و رنج رهایی

                       بر گریز حضور

سیاهی

               بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

                          بر ارغوان

آی عشق آی عشق  

رنگ آشنایت پیدا نیست...                        

                               آی عشق...

                                                                   احمدشاملو                        

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٧ساعت۱۱:٠٤ ‎ب.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
شب قدر و پروازی عاشقانه

شب قدر بود...دلم آماده ی سر خوردن و درد گرفتن و گریه کردن..ولی

نگار راستی راستی امشب همه چیز دست به دست هم داده بود که

من بشینم و زار زار گریه کنم ...

 هادی امشب از هر شب دیگه ای حالش بدتر بود . بالا سرش نشسته

بودم مثل همیشه با حسرت نگاهش میکردم  ولی اون نمیدید ؛‌خواب

بود ...یعنی چشماش بسته بود ...شاید میخواست که من قرمزی

چشماشو نبینم  ؛‌هیچوقت سفیدی چشماشو ندیده بودم  ؛‌شاید

همیشه خسته بود !! شاید گریه کرده بود !! شایدم همیشه واسش

شب قدر بود !!‌؟؟

 دلم خوش بود به دیدن همون قرمزی چشماش ...آخه من عاشق

چشماش بودم ...حد بینهایت چشماش به سمت بی نهایت میل

میکرد..؟؟؟!!

 وقتی درست زل میزدم تو چشماش همه وجودم به رعشه در میومد و

اگر جهت چشماش رو به چشمای من بود اونوقت دیگه نمیتونستم

نگاهش کنم ...واقعا نمیتونستم...ازم بر نمیومد...

 اون شب ...شب قدر و میگم چشماشو که باز کرد ...نگاهمو برگردوندم  مثل همیشه؛ خوب اگه برنمیگردوندم گریم میگرفت...ولی برای اولین بار گفت :‌فاطمه چرا درست منو نگاه نمیکنی ؟ نکنه از دستم خسته شدی؟؟!! آخ اگه میفهمید زیر آوار حرفش له شدم...

 هیچی نگفتم ؛ هیچی نداشتم که بگم...فقط سعی کردم برای یکبارم

که شده توی چشاش نگاه کنم درست وقتی که اون زل زده بود تو

چشام ... 1 2 3  ...نشد   3 2 1  بازم نشد...!!!!

 گفتم هادی ولش کن بیا جوشن کبیرو شروع کنیم ...این خرماهارو آ

آوردم که آخر هر فصلش که میگیم : سبحانک یا لا اله الا انت الغوث ا

الغوث خلصنا من النار یا رب...یه دونه به خرماها فوت کنیم ..هادی

امشب میخوام وقتی که جوشن کبیر تموم شد و هر 100 تا فصلشو به

این خرماها فوت کردیم تو بخوریشو از جات پا شی ؛ دیشب خواب خوبی

دیدم ...هادی باور کن امشب یه اتفاق خوبی میفته ...به دلم افتاده

 هادی خندید و گفت ولی فاطمه جان منکه نفسم بالا نمیاد 100تا فوت

کنم همین یه ذره نفسی هم که دارم بند میره ...گفتم خیل خوب خودتو

لوس نکن من به جات فوت میکنم ...صدای خنده هاش هنوز تو

گوشمه...هادی گفت : فاطمه 100 فصله و هر فصل 10 تا اسم

الهی ...آدم انگار وسطاش میخواد بترکه ؛ خدا کنه تا آخرش دوم

بیارم ...گفتم هادی این چه حرفیه که میزنی زبونتو گاز بگیر و اون مفاتیح

و بده به من .

مفاتیح و باز کردیم ؛‌دست هادی رو گرفتم تو دستم ...انگار این اولین

باری بود که دستشو لمس میکردم  !! 10 سال پیش وقتی برا اولین بار

دستشو گرفتم همین احساس بهم دست داد انگار بال درآورده بودم و

داشتم پرواز میکردم . فقط 10 سال پیش هادی هم دست منو لمس

میکرد ولی الان حتی نفهمید که من دستشو گرفتم و دارم پرواز

میکنم ..با صدای فاطمه فاطمه ی هادی فرود اومدم گفت : شروع کن

دیگه فاطمه جان الان خوابم میبره ها !!  گفتم هادی جان  میخوام تو

بخونی و من فقط گوش بدم مثل اولین شب قدری که تو رو داشتم..

 مثل همیشه گفت : چشم...منم مثل همیشه ... قربون چشات ...

 اللهم انی اسئلک باسمک یا الله و یا رحمن و یا کریم و یا مقیم و یا

عظیم و ...انگار صدای هادی بهانه ی ترکیدن بغضم بود مثل همیشه

آروم ...

 

.

.

غرق صداش فقط به این فکر میکردم که هادی هیچوقت نگفت که

خسته شده  ولی چشاش که قرمزه !! آدما وقتی خسته میشن

چشاشون قرمز میشه !! خدایا به حق اسماء اعظمت قسمت میدم

خستگی رو از چشای هادی من بگیر...دستشو بگیر

 

.

.

.

فصل 50 ایم  : خدایا از تو میخواهم به حق نامت  ای هموار کننده ی

راهها...ای جدا کننده ...ای تبدیل کننده...ای فزون بخش...ای بزرگ

عطا بخش...عطا کن به ما .

 سیل اشک دیگه نمیذاره کلمات رو درست ببینم  ؛ صفحات خیس

خیس...دست هادی هنوز تو دستمه...

 

.

.

.

.

فصل 82 :‌ای کننده ی هر کار...ای مقرر کننده ی امور  میدونم که تقدیر

من و هادی این بود ولی اینم میدونم که تو توانایی...تو قرآنت گفتی ان ا

الله علی کل شی ء قدیر

 خدایا مگه نه اینکه خودت گفتی شبای قدر برنامه ی 1 سالمونو رقم

میزنی...خدایا هادی منو نگاه کن حتی نمیتونه راحت اسماء تورو زمزمه

کنه...خدایا دستشو بگیر

 

.

.

.

 

فصل 100 : ای بردباری که شتاب نکند...ای راست وعده ای که خلف

وعده نکند ...ای دادگری که در حکمش ستم نکند...ای نگهبانی که

غفلت نکند جز تو معبودی نیست...فریاد...فریاد...الغوث...الغوث...

 هادی خندید...رها شد...خرماها نخورده...خودم خواستم دستشو

بگیره...تا ابد میگریم...

 

 

 

شب قدر برا شفای همه مریضا دعا کنید...مخصوصا مامان یکی از  ما

چند نفر...

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳۱ساعت٩:٠۳ ‎ب.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
من از خونواده تو بدم میاد!!!؟...

سلام...

چند وقت پیش از تو پارک شفق رد میشدم،نرسیده به یک نیمکت

گوشه ای از مکالمات یک دختر و پسر رو تا رد شدن از نیمکتشون

شنیدم که به شرح زیر می باشد:

دختر رو به پسر:من از خونواده تو بدم میاد!!!شیطان(در این لحظه که من

منتظر یه جواب قاطع از سمت آقا پسر بودم ،با کلی تعجب!!!!!تعجبسوال)

پسر با حالتی پیروزمندانهقلب:اصلاً من خودم هم از خونواده ام بدم میاد!!

در اینجا بود که من با کلی شاخ روی سرم از نیمکت اونها رد شده بودم

و دیگه صداشون رو نمیشنیدم...

ولی چند تا سئوال و گزینه احتمالی تو ذهنم متفکرایجاد شد:

الف-دختر خانوم می خواسته پسر بنده خدا رو بپیچونه،دنبال بهونه

میگشته که پسره خوب دستش رو خونده بوده!!تشویق

ب-دختر خانوم می خواسنه امتحان کنه ببینه که اگه مرد زندگیش در

مقابل خونوادش قرار بگیره، کدوم یکی رو انتخاب میکنه؟!(شاید به

هدفش رسیده باشه!!)

ج-از اینکه هر دو از خونواده پسر بدشون میاد به یک تفاهم رسیده و این 

نقطه عطفیه برای یک زندگیه مشترک !؟؟!فرشته

د-خونواده پسر واقعاً آدم های بدی هستندشیطان و دختر و پسر حق دارند

که از اونها بدشون بیاد(مثل اینکه در کودکی پسر رو سر راه گذاشته

باشند یا مدتی هست که به اون پول تو جیبی نمیدن یا حاضر نیستند

خرج عروسیش رو بدن گریهو...)

ه-آقا پسرمون هم که زن ذلیل،حرف حرف خانومه،وقتی اون خوشش

نمیاد چه معنی داره آقا پسر از خونوادش خوشش بیاد...هیپنوتیزم

و-شاید هم اون مکالمه گوشه ای از یک نمایشنامه بوده که اون دو تا

داشتن تمرین میکردن و فقط منم که این وسط رفتم سر کار!!! ابله

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٧ساعت۱:٤٠ ‎ق.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
اصل چیه؟؟!!

شما بگید من بیراه میگم؟؟؟

 

تئوریه من اینه...مراسم کم خرج ؛ جهیزیه کم هزینه ؛ زندگیه پر ارج !!

 

همه پسرا میگن که بابا نمیشه ازدواج کرد این دخترا اینقدر توقعشون بالاست...یه

 

بله میخوان بگن هزار تا سنگ میندازن جلو پای آدم !!! یه خونه میخوان کمه کم

 

تو زعفرانیه..میگن یه ماشین مدل بالا که خودت باید داشته باشی یه مدل بالاترشم

 

واسه من باید بخری...یه سرویس طلای 150 میلیونی..مراسم مفصلم که تو هتل

 

آزادی تازه اونم با تخفیف و به خاطر اینکه عاشقت شدم !!!!! اصلا نه بله گفتنتو

 

میخوام نه اینهمه خرج و برج...یکی اون وسط نفسش در نمیاد بگه آقا پسر تو

 

چی؟؟؟؟جاهاز چن میلیون باشه قانعت میکنه؟؟؟؟یکی داره از اون اتاق داد میزنه

 

دختر میلیون چیه بنویس میلیارد...باشه منم مینویسم چند میلیارد جاهاز قانعت

 

میکنه گل پسر؟؟؟؟

 

آره جونم واست بگه جاهاز آوردن و توقع گل پسرامون ازون دسته مسائلیه که

 

خیلی بهش کم توجه میشه !! دوباره داد میزنه بنویس اصلا توجه نمیشه!!!! بابا

 

راست میگه دیگه  چرا پسرامون یه طرفه میرن قاضی؟؟

 

من میگم توقع تونو بیارید پایین..با توام هستما دختر گله زیاد بهت خوش

 

نگذره...هم میخوای یه شوهر جنتلمن گیرت بیاد که صفات اخلاقیش از بابای

 

مهربونتم بهتر باشه ...هم از اون دایی پولدارتم پولدارتر؟؟!!!

 

توام همینطور گل پسر هم یه زنی میخوای که شبیه مثلا آشواریا باشه ..عاشقشم

 

باشی...عاشقتم باشه...نجیب و آفتاب مهتاب ندیده هم باشه...خونوادشم کم جمعیت

 

باشه...ترجیحا مادرشم مرده باشه که حوصله وزیر جنگ و نداری...باباشم خیلی

 

پولدلر باشه...مهریشم یه سکه به نیت خدا که یدونس ...جاهازشم که حدودا یه

 

میلیارد اونم  به خاطر گل روی عشقت که خیلی دوسش داری ؛ مراسم عروسی

 

هم نخواد؟؟!!!

 

پاشو جمع کن کاسه کوزرو...هم تو هم تو...

 

من میگم بشینیم دو دو تا چارتا کنیم که بابا تعادل ینی چی؟؟؟ یکی این وسط تعادلو

 

واسم تعریف کنه...داد میزنه بنویس تعادل یعنی این :

 

من نه به گرسنه نگه داشتن خودم معتقدم و نه به سیری نفرت انگیز...آخ باریکلا

 

خوب اومدی نه..خوشم اومد !!

 

راست میگه دیگه من که شعار نمیدم هیچی هیچی..ولی آخه این راه درست نیست

 

که ماها انتخاب کردیم...والا بلا این جور توقعات و تحقق شون نه ماها رو

 

خوشبخت میکنه نه بدبخت و بیچاره...بگردیم  ببینیم اصل چیه ؟؟؟

 

من به نماینگی از دخترایی که تعدادشونم کم نیست میگم باور کنید اگه شما پسرا و

 

خونواده هاتون سر نداشتن یه چرخ خیاطی  تو کل جاهاز که اونم اصلا به کار یه

 

دختره مثلا گرافیست نمیاد اشک دختره مظلوم و در نیارید و لج آدم و در نیارید

 

به کی قسم بخورم که ما هم یه عروسی با شام بره ی درسته و یه سرویس طلای

 

0 15 میلیونی نمیخوایم!!! والا این جاهازایی که اینروزا دخترا میبرن حداقلای

 

شروع یه زندگی نیست...باور کنید جاهازی که خواهر خود من بینوا که هرچی

 

داد زدم کسی صدامو نشنید... این چنوقت پیش برد خونه ی شوهرش حداقلا که

 

نبود هیچ از حداکثراهم یه چیزی بالاتر بود...آخه الان که خوب نگاه میکنم

 

وسایلی که مامان من بعد از 20 سال زندگی ( مامان داد میزنه حواست کجاس

 

دختر 20 سال کدومه ...30 سال...شروع کرده از گفتن خاطرات اول

 

عروسیش..وای که چه صفایی داشت خدایی...انگار همه همدیگرو میفهمیدن هیچ

 

کی ازون یکی اینهمه توقع نداشت تازه با اونهمه نجابتی که چه دخترا و چه

 

پسرای اون دوره داشتن نه که بگم الان نجیب نیستنا نه!!!!...ولی الان که تا تقی

 

به توقی میخوره طلاق میخوان طلاق...باورت که میشه حتما ؟ میگن به تفاهم

 

نرسیدیم !!! آره بابا زیاد دیدم دورو برم)داشتم میگفتم :وسایلی که مامان بعد از 3

 

۰ سال زندگی  تو خونش داره خواهر من واسه شروع زندگیش برده ...تازه باز

حرف و حدیثاشم کم نبود...اساسا انگار هرچی بیشتر لی لی به لالاشون میذاری

بدتره !!! آخه ده دست فنجون و 30 دست قابلمه؟؟؟فرششم که حتما باید دستباف

باشه...

 

مراسمم که از بله برون و ساندویچ خورون گرفته...........تا مادر زن سلام

گیرون...خوبه که اینا خستم نمیشن؟؟!!!

 

آی دخترا سرویس طلا و مراسم کم خرج بخواین...آی پسرا جاهاز کم هزینه

بخواین...حالا هر دوتون بی دغدغه و پر ارج زندگی کنید...

 

دوباره از تو آشپزخونه داد میزنه تئوریتو با یه فونت درشت بنویس...باشه چشم

مینویسم...

 

 

...مراسم کم خرج ؛ جهیزیه کم هزینه ؛ زندگیه پر ارج !!

 

شما بگید من بیراه میگم؟!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٢ساعت۱٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()
دعای پائولویی...و پاره شعری غریب

خداوندا از شک های ما مراقبت کن،زیرا شک،شیوه ای برای نیایش

است. وشک است که ما را به رشد وا می دارد،چرا که وا میداردمان که

بی ترس،به پاسخ های بیشمار یک پرسش بنگریم. و خداوندا،تا این امر

ممکن شود،از تصمیم های ما مراقبت کن،زیرا که تصمیم،شیوه ای برای

نیایش است.به ما شهامت ببخش،تا پس از شک،بتوانیم میان دو راه

یکی را برگزینیم.که "آری" ما همواره "آری" باشد،و "نه" ما همواره "نه".

که وقتی راهی برگزیدیم،دیگر به پشت سر ننگریم،و نگذاریم پشیمانی،

روح ما را ویران کند.و تا این امر ممکن باشد،خداوندا،از اعمال ما مراقبت

کن،زیرا عمل،شیوه ای برای نیایش است.کاری کن تا نان روزانه ما،

بهترین ثمره ای باشد که در درون خویش داریم. که بتوانیم،پس از کار

وعمل،اندکی از عشقی را که دریافت می کنیم،نثار کنیم.و تا این امر

ممکن باشد،خداوندا،همواره به ما شیفتگی ببخش،زیرا شیفتگی،

شیوه ای برای نیایش است.شیفتگی است که ما را تا آسمان و زمین

می برد،تا بزرگ سالان و کودکان،و به ما می گوید که آرزو مهم است و

سزاوار تلاش ما.شیفتگی است که به ما می باوراند که همه چیز ممکن

است،اگر به آنچه می کنیم،کاملاً متعهد باشیم.و تا این امر ممکن

باشد،پروردگارا،از زندگی ما مراقبت کن،زیرا زندگی یگانه راهی است که

برای تجلی معجزه ی تو داریم.که زمین،همچنان بذر را به گندم تبدیل

کند،و ما همچنان گندم را به نان.و این ممکن است،تنها اگر عشق

بورزیم،هرگز تنها نمانیم.همراهی ات را همواره ارزانی ما کن،و همراهی

کن مردان و زنانی را که شک دارند،عمل می کنند،رویا می بینند، 

شیفته اند،و زندگی می کنند،به گونه ای که انگار هر روزشان، سراسر

وقف جلال توست.

از کتاب پدران،فرزندان،نوه ها

پائولو کوئلیو

 .

 

.

 

.

سنگ فرش...

 

ای سنگ فرش راه که شبهای بی سحر

 

تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای

 

ای سنگ فرش راه که در تلخی سکوت

 

آواز گامهای مرا گوش کرده ای

 

هر رهگذر ز روی تو بگذشت و دور شد

 

جز من که سالهاست کنار تو مانده ام

 

بر روی سنگهای تو با پای خسته...آه !

 

عمری بخیره پیکر خود را کشانده ام

 

ای سنگ فرش هیچ در این تیره شام ژرف

 

آواز آشنای کسی را شنیده ای؟

 

در جستجوی او به کجا تن کشم؛دگر

 

ای سنگ فرش گمشده ام را ندیده ای؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٩ساعت۸:٥٩ ‎ب.ظتوسط ما چند نفر | سنگریزه های عشق ()