شب قدر و پروازی عاشقانه

شب قدر بود...دلم آماده ی سر خوردن و درد گرفتن و گریه کردن..ولی

نگار راستی راستی امشب همه چیز دست به دست هم داده بود که

من بشینم و زار زار گریه کنم ...

 هادی امشب از هر شب دیگه ای حالش بدتر بود . بالا سرش نشسته

بودم مثل همیشه با حسرت نگاهش میکردم  ولی اون نمیدید ؛‌خواب

بود ...یعنی چشماش بسته بود ...شاید میخواست که من قرمزی

چشماشو نبینم  ؛‌هیچوقت سفیدی چشماشو ندیده بودم  ؛‌شاید

همیشه خسته بود !! شاید گریه کرده بود !! شایدم همیشه واسش

شب قدر بود !!‌؟؟

 دلم خوش بود به دیدن همون قرمزی چشماش ...آخه من عاشق

چشماش بودم ...حد بینهایت چشماش به سمت بی نهایت میل

میکرد..؟؟؟!!

 وقتی درست زل میزدم تو چشماش همه وجودم به رعشه در میومد و

اگر جهت چشماش رو به چشمای من بود اونوقت دیگه نمیتونستم

نگاهش کنم ...واقعا نمیتونستم...ازم بر نمیومد...

 اون شب ...شب قدر و میگم چشماشو که باز کرد ...نگاهمو برگردوندم  مثل همیشه؛ خوب اگه برنمیگردوندم گریم میگرفت...ولی برای اولین بار گفت :‌فاطمه چرا درست منو نگاه نمیکنی ؟ نکنه از دستم خسته شدی؟؟!! آخ اگه میفهمید زیر آوار حرفش له شدم...

 هیچی نگفتم ؛ هیچی نداشتم که بگم...فقط سعی کردم برای یکبارم

که شده توی چشاش نگاه کنم درست وقتی که اون زل زده بود تو

چشام ... 1 2 3  ...نشد   3 2 1  بازم نشد...!!!!

 گفتم هادی ولش کن بیا جوشن کبیرو شروع کنیم ...این خرماهارو آ

آوردم که آخر هر فصلش که میگیم : سبحانک یا لا اله الا انت الغوث ا

الغوث خلصنا من النار یا رب...یه دونه به خرماها فوت کنیم ..هادی

امشب میخوام وقتی که جوشن کبیر تموم شد و هر 100 تا فصلشو به

این خرماها فوت کردیم تو بخوریشو از جات پا شی ؛ دیشب خواب خوبی

دیدم ...هادی باور کن امشب یه اتفاق خوبی میفته ...به دلم افتاده

 هادی خندید و گفت ولی فاطمه جان منکه نفسم بالا نمیاد 100تا فوت

کنم همین یه ذره نفسی هم که دارم بند میره ...گفتم خیل خوب خودتو

لوس نکن من به جات فوت میکنم ...صدای خنده هاش هنوز تو

گوشمه...هادی گفت : فاطمه 100 فصله و هر فصل 10 تا اسم

الهی ...آدم انگار وسطاش میخواد بترکه ؛ خدا کنه تا آخرش دوم

بیارم ...گفتم هادی این چه حرفیه که میزنی زبونتو گاز بگیر و اون مفاتیح

و بده به من .

مفاتیح و باز کردیم ؛‌دست هادی رو گرفتم تو دستم ...انگار این اولین

باری بود که دستشو لمس میکردم  !! 10 سال پیش وقتی برا اولین بار

دستشو گرفتم همین احساس بهم دست داد انگار بال درآورده بودم و

داشتم پرواز میکردم . فقط 10 سال پیش هادی هم دست منو لمس

میکرد ولی الان حتی نفهمید که من دستشو گرفتم و دارم پرواز

میکنم ..با صدای فاطمه فاطمه ی هادی فرود اومدم گفت : شروع کن

دیگه فاطمه جان الان خوابم میبره ها !!  گفتم هادی جان  میخوام تو

بخونی و من فقط گوش بدم مثل اولین شب قدری که تو رو داشتم..

 مثل همیشه گفت : چشم...منم مثل همیشه ... قربون چشات ...

 اللهم انی اسئلک باسمک یا الله و یا رحمن و یا کریم و یا مقیم و یا

عظیم و ...انگار صدای هادی بهانه ی ترکیدن بغضم بود مثل همیشه

آروم ...

 

.

.

غرق صداش فقط به این فکر میکردم که هادی هیچوقت نگفت که

خسته شده  ولی چشاش که قرمزه !! آدما وقتی خسته میشن

چشاشون قرمز میشه !! خدایا به حق اسماء اعظمت قسمت میدم

خستگی رو از چشای هادی من بگیر...دستشو بگیر

 

.

.

.

فصل 50 ایم  : خدایا از تو میخواهم به حق نامت  ای هموار کننده ی

راهها...ای جدا کننده ...ای تبدیل کننده...ای فزون بخش...ای بزرگ

عطا بخش...عطا کن به ما .

 سیل اشک دیگه نمیذاره کلمات رو درست ببینم  ؛ صفحات خیس

خیس...دست هادی هنوز تو دستمه...

 

.

.

.

/ 6 نظر / 23 بازدید
سمانه

التماس دعا خیلی زیاد!!!ایشالله خدا همه ی مریض هارو رو شفا بده....

بهروز

چه خوبه آدما شب قدر پرواز کنند ! ایشالله خدا همه مریض ها رو شفا بده، بخصوص مادرهای چند تا از دوستام که همشون یه مریضی دارند و همیشه تو هر دعایی جلو نظرم هستند... تو برنامه شبکه دو قبل افطار،مدرس یه پیامک خوند که یه مریضی که سرطان داشت، خواسته بود که مردم دعا کنند تا بمیره!... خیلی جا خوردم...از اون روز به بعد هر روز دعا میکنم که شفا پیدا کنه...

بهروز

ایشالله به حق این لحظات خدا همه سرطانی ها،کسانی که به سختی با مریضی می جنگند،شفا بده[گل]... خدا به هممون لباس عافیت بپوشونه... التماس دعا

نی نی

التماس دعا خیلییییی زیییییییییاااااااااد![نیشخند] آپم! خوشحال میشم بیاین...![چشمک]

شمع

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام

ع.ر

سلام فاطمه و ... چقدر زیادن اینجور آدما دوروبرمون یاد شب قدر امسال تو بیمارستان افتادم چه لحظات سختی بود مثل پرنده ای رو که اجازه ندی پرواز کنه خدا همه ی مریضا رو شفا بده انشاالله